728 x 90

به یاد مجاهد شهید مریم محمدی بهمن آبادی

به یاد مجاهد شهید مریم محمدی بهمن آبادی
به یاد مجاهد شهید مریم محمدی بهمن آبادی

محل تولد: تهران
شغل:
سن: 28
تحصیلات: ديپلم
محل شهادت: تهران
تاریخ شهادت: 0-6-1367
محل زندان: -

 
توی جابه‌جایی‌های اواسط سال ۱۳۶۱بود که برای اولین بار با "مریم محمدی بهمن آبادی" در بند تنبیهی ۸زندان قزلحصار هم سلول می‌شدم. او در رابطه با تظاهرات معروف ۵مهر سال ۶۰در تهران دستگیر شده و پس از ماهها تحمل شکنجه‌های طاقت‌فرسا و بالا و پائینهای بسیار، در یک قدمی مرگ، به‌اصطلاح با یک درجه تخفیف به‌ حبس ابد محکوم شده بود. برادر بزرگترش "رضا" نیز چند ماه زودتر از او دستگیر و محکوم به‌ زندان شده بود.
به‌دلیل کاراکتر و شخصیت شاد و صمیمی که مریم داشت به زودی از دوستان خیلی نزدیک هم شدیم. از چهره‌های شاخص و فراموش نشدنی زندان بود، گویی انواع شکنجه‌ها و فشارهای زندان هیچ تأثیر منفی در روحیات او نداشت و هم‌چنان صدای خنده‌های از ته دل و دلنشین او در هر بند و سلولی که بود توجه همه را جلب می‌کرد. یکی از ویژگیهای رفتاری او این بود که همیشه انرژی مثبت و شادی و شادابی در هاله روابط بیرونی و محیط پیرامونش منتشر می‌کرد... گاهی اوقات بیشتر از حالات چهره او که تماماً شوخ طبعی و شیطنت بود خنده‌ام می‌گرفت تا موضوعی که راجع بهش صحبت می‌کردیم!
او که به‌همراه برادرش رضا از هواداران فعال بخش اجتماعی مجاهدین در بیرون زندان بود، در داخل زندان نیز از بچه‌های مقاوم بند بود. در حالیکه مدتها بدون حکم و در بلاتکلیفی و شرایط زیر اعدام بود ولی همواره با مسائل زندان برخورد فعال می‌کرد و در شکل‌گیری روابط و مناسبات درونی زندانیان نقش مؤثر و کیفی داشت، ضمن این‌که عوامل رژیم و آنتنها (جاسوس های رژیم) نیز حساسیت خاصی روی او داشتند.
مریم تبحر خاصی در تراشیدن سنگ و خلق اشیای مینیاتوری و ظریف سنگی داشت که بعضی وقتها هفته‌ها روی یک قطعه سنگی کوچک کار می‌کرد. یکی از شاهکارهایش حک کردن تصویر گلی زیبا سربرافراشته از پشت سیمهای خاردار بود که با مهارت خاصی و تنها با یک سوزن روی تکه سنگی مشکی و کوچک با ظرافت تراشیده و پرداخت کرده بود و با استفاده از یک نخ پلاستیکی که از پتوهای زندان کنده بود گردنبندی زیبا و منحصر به‌فرد با آن ساخته بود. وقتی اواخر سال ۶۱این گردنبند زیبا را با یک دنیا صمیمیت و مهربانی به‌من هدیه کرد آن‌را به‌عنوان یکی از با ارزشترین و دوست داشتنی‌ترین یادگاریهای زندگیم تا آخرین روز و ساعت زندان تحت هر شرایطی بر گردن داشتم ولی افسوس...
اواخر اردیبهشت ۶۷وقتی به‌طور غیرمنتظره‌ای به‌دفتر زندان احضار شدم و فهمیدم که بعد از هفت سال حبس نهایتاً اجازه خروج موقت من از زندان صادر شده، بدون این‌که حتی فرصتی به‌من داده شود، درجا مورد بازرسی بدنی قرار گرفتم که در اولین حرکت پاسدار زن مسئول اینکار گردنبند سنگی یادگار مریم را که سالها در هر شرایطی همراه داشتم با خشونت از گردنم کشید و کند و مرا حسرت‌زده بر جای گذاشت... با این حال به‌هر کلکی بود و به بهانه تعویض لباس به‌همراه یک پاسدار برای دقایقی به‌بند برگشتم و فرصت کوتاهی برای خداحافظی با بچه‌ها و عزیزان همبندم پیدا کردم... تمام بدنم می‌لرزید و اشک مجالم نمی‌داد، فقط یادم است بچه‌هایی را که کنارم بودند، میبوسیدم و آرزوی دیدارشان را در بیرون زندان می‌کردم، مژگان سربی، مادر مهین (قریشی)، زهرا فلاحتی، فرح‌ ... بچه‌ها با عقب راندن پاسدار بند کمکم کردند که خودم را به ‌هواخوری برسانم، حالا بچه‌های سالن یک هم متوجه موضوع شده بودند و هر کدام از لابلای کرکره پنجره‌های بند با صدایی سرشار از محبت و هیجان فریاد می‌زدند و خداحافظی می‌کردند، مریم، ناهید، اعظم... صداهایی که بعد از سالها هم‌چنان در گوشم طنین‌انداز است.
مدت کوتاهی بعد از آن‌روز، در تابستان سال 67، مریم و رضا این دو خواهر و برادر با وفا در آخرین پرواز نیز همسفر شدند و در حالیکه عاشقانه یکدیگر را دوست می‌داشتند، در راه آرمان والایشان که آزادی مردم دربندشان بود همراه با هزاران زندانی سیاسی بی‌دفاع دیگر سر بدار شدند.