زندگینامه شهید
فریبا گلچیان در سال ۱۳۴۲، در خانوادهای محروم، در کاشان به دنیا آمد؛ در کودکی بههمراه خانواده به تهران نقل مکان کردند و وی تحصیلاتش را تا مقطع دبیرستان در تهران سپری کرد. مادرش با کار قالیبافی هزینه زندگی و تحصیلات فرزندانش را تأمین میکرد و با تلاش فراوان همین کار را به فرزندانش از جمله فریبا نیز آموخت تا آنها نیز به نوبه خود، در تأمین هزینههای زندگی محقرشان، کمککار باشند.
در جریان قیام مردم ایران بر علیه دیکتاتوری شاه خائن در سال ۱۳۵۷، فریبا که نوجوانی ۱۵ ساله بود و از کودکی طعم تلخ فقر و محرومیت و بیعدالتیهای اجتماعی را چشیده بود، فعالانه در تظاهراتها شرکت داشت.
پس از پیروزی انقلاب و آشنایی با سازمان مجاهدین به انجمن دانشآموزان هوادار سازمان در دبیرستان پیوست و بهطور خستگیناپذیر در فعالیتهای مختلف از جمله فروش نشریه مجاهد و حضور در تظاهراتهای اعتراضی علیه حملات چماقداران رژیم به هواداران و مراکز سازمان شرکت داشت.
درگیری روزانه فریبا با مسئولان مرتجع دبیرستان که بهشدت هواداران را محدود میکردند از یکطرف و فشارها و محدودیتهای اعمال شده از جانب خانوادهاش، نه تنها نتوانست مانع فعالیتهای این میلیشیای پرشور مجاهد خلق بشود، بلکه انگیزههای وی را بیشازپیش صیقل میزد.
این فشارها باعث شد که فریبا در اوایل سال ۱۳۶۰، بر سر دوراهی انتخاب بین تندادن به خواست خانواده و دستشستن از مجاهدت، یا ترک خانه، گزینه دوم را انتخاب کند و خانه و خانواده را به نفع مجاهدت و مبارزه ترک نماید.
این ملیشیای وارسته پس از آن با شور و شوق بسیار به فعالیتهایش ادامه داد و در اکثر تظاهراتهای اعتراضی بهار ۱۳۶۰ شرکت داشت.
فریبا پس از تظاهرات بزرگ و مسالمتآمیز ۳۰ خرداد ۱۳۶۰ و سرکوب خونین آن به فرمان خمینی ملعون و آغاز مقاومت مسلحانه انقلابی، به مبارزات خودش در تیمهای میلیشیای مجاهد خلق ادامه داد.
تا آنکه در روز ۱۲ شهریور ۱۳۶۰، در جریان تظاهراتی اعتراضی همراه با چند مجاهد دیگر در خیابان گرگان، دستگیر شد و ابتدا به دادستانی منتقل گردید. در محل دادستانی، هنگام بازجویی مقدماتی، از وی آدرس خانهاش را خواستند که و وی پاسخ داده بود: «من مجاهد خلقم و همهجا خانه من است».
سپس، او را به اوین منتقل کردند و بلافاصله زیر شدیدترین شکنجهها قرار دادند بهحدی که وقتی از اتاق بازجویی و شکنجه او را به بیرون پرت کردند، توان راه رفتن و برگشتن به سلول را نداشت و تقاضای کمک میکرد.
یکی از همرزمان و همبندیهای او در این مورد نوشته است:
«وقتی فریبا از اتاق شکنجه به بیرون پرت شد، بدن او از سرتا پا، ورم کرده بود. اسهال و استفراغ امانش نمیداد. حتی نمیتوانست بر روی زمین بهخزد، از ساعت ۲ بعدازظهر تا ساعت ۱ نیمهشب، یک ریز و بدون کوچکترین وقفهای او را میزدند. من که پشت در اتاق بازجویی او نشسته بودم، ابتدا صدای بلند داد و فریاد او را میشنیدم. ولی تا آخر شب فقط صدای زوزه مانندی از درون اتاق به گوش میرسید. با اینکه بازجوی شکنجهگر او پسر همسایه وی بود و کاملاً او را میشناخت، اما نتوانسته بود کوچکترین اعترافی از او بگیرد... ساعت ۱ نیمهشب در شعبه باز شد و فریبا را به بیرون پرتاب کردند. او تنها قادر بود دستش را بلند کند و کمک بخواهد، ولی کسی آنجا نبود که به او کمک کند. عاقبت من و دو مجاهد دیگر که هر دو بعداً شهید شدند، چشمبندهایمان را بالا زدیم و برای کمک به او برخاستیم. در وهله اول او را نشناختیم و با صدای بلند از او پرسیدم فریبا تویی؟ او گفت آره خودم هستم... . آنقدر بدن او متلاشی شده بود که نمیتوانستیم بههیچ کجای بدن او دست بزنیم. عاقبت کشانکشان او را بر روی زمین کشاندیم، تا به دستشویی رساندیم. او قادر نبود تکان بخورد. نمیتوانست کارهایی که نیاز داشت را بهتنهایی انجام بدهد. ما به او کمک کردیم و همانطور که روی زمین دستشویی خوابیده بود کارهایش را انجام دادیم و بعد هم او را پشت در دستشویی خواباندیم، چرا که باید مدام به دستشویی میرفت. از او پرسیدیم به کجا رسیدی؟ گفت هنوز به پای مهدی رضایی نرسیدهام».
فریبا بهدلیل وخامت وضعیتش، مدت ده روز در بهداری زندان بستری شد. وقتی از بهداری مرخص شد هنوز دست و پایش عفونت داشت و ورم بدنش نخوابیده بود.
دژخیمان خمینی، که در برابر اراده این شیرزن مجاهد خلق شکستخورده بودند سرانجام وی را در روز ۲۶ شهریور ۱۳۶۰ به جوخه اعدام سپرده و بهشهادت رساندند. یک روز بعد، خبر اعدام این مجاهد قهرمان، در روزنامههای رژیم درج شد.
مجاهد شهید فرحناز گلچیان، خواهر فریبا نیز در سال ۱۳۶۰، توسط دژخیمان خمینی به جوخه اعدام سپرده شد و بهشهادت رسید.
یادش گرامی و راهش پر رهرو باد
با ارسال تصاویر و زندگینامه شهید، ما را در تکمیل شناسنامه شهیدان یاری رسانید. >>> تلگرام مجاهد: @mojahedin_org
خاطرات
تصاویر یادگاری
تصویر مزار شهید