728 x 90

با یاد مجاهد شهید سیدجلال الدین مولوی

مجاهد شهید سیدجلال الدین مولوی
مجاهد شهید سیدجلال الدین مولوی

محل تولد: بابلسر
شغل: کارگر
سن: 22
تحصیلات: -
محل شهادت: همدان
تاریخ شهادت: 29-3-1362
محل زندان: -

زندگینامه شهید


کارگر مجاهد، جلال مولوی که در خانواده کارگری بدنیا آمد، او به‌دلیل تنگدستی مالی خانواده‌اش، به‌ناچار در اوایل نوجوانی مدرسه را رها کرد و به کارگری در کارخانهٔ چوب‌بری و چای پرداخت تا بتواند کمک‌کار خانواده‌اش در امرار معاش باشد.
بعد از شروع قیام مردمی ۲۲ بهمن علیه دیکتاتوری شاه خائن، به‌صفوف خلق پیوست و فعالانه در کارهای تبلیغاتی شرکت کرد. بعد از پیروزی انقلاب ضدسلطنتی، هوادار سازمان مجاهدین خلق ایران شد و در انجمن جوانان مسلمان شهر رامسر، به‌فعالیت پرداخت و در اردیبهشت ماه ۶۰ برای ادامهٔ فعالیت به شهر رشت منتقل شد و چندی بعد در ۵ مرداد۶۰ در رشت دستگیر و به زندان رامسر منتقل می‌شود. از آنجا که مزدوران سپاه از فعالیت‌های وی آگاهی داشتند او را شدیداً زیر شکنجه برده و تا مدتها بعد، به‌علت آثار ضربات شلاق که باعث عفونت در پاهایش شده بود، به‌شدت رنج می‌برد. بار اول که زیر شکنجه رفته بود، بعد از چند ساعت که به‌جمع بچه‌ها برگشت، برخی همرزمانش نتوانستند وی را بشناسند چون سرش به‌اندازه دو و نیم برابر بزرگتر شده و ورم کرده بود. آری آن بار اولش نبود که زیر شکنجه می‌رفت و بار آخرش نیز نبود. چندین بار دیگر نیز او را به تخت بستند، ولی او از جمله کسانی بود که جلادان معترف شدند که از دست وی خسته شده‌اند. به‌رغم این او از روحیهٔ بالایی برخوردار بود و در طرح فرار سایر زندانیان شرکت کرده بود.
این مجاهد جسور طی چند ساعت از فرصت به‌دست آمده که برای معالجه چشم اقدام کرده بودند از دست مزدوران فرار می‌کند و سپس از طریق کانالهای سمپاتیک برای وصل به سازمان تلاش پیگیرانه می‌کند و به این منظور از شهری به شهر دیگر می‌رود تا بتواند به سازمان محبوبش مجدد وصل شود. در همدان مجدداً توسط مزدوران سپاه دستگیر و به زندان سپاه همدان منتقل می‌شود سپاه و بازجویانش به‌دلیل فرار و مقاومت و ایستادگی و جسارتش از این مجاهد کینه حیوانی داشتند به‌طوری‌که در دستگیری مجدد همان بازجوی وی شخصاً سراغش رفت و پس از شکنجه‌های وحشیانه دژخیمان خمینی ضدبشر او را در خرداد ۱۳۶۲ در ملأعام حلق‌آویز کردند. جلال داغ تسلیم را با ایستادگی قهرمانانه بر دل مزدوران و جلادان گذاشت و با مقاومت آنان را شکست داد و سرفرازانه بر چوبهٔ دار بوسه زد و در همدان به شهادت رسید.
 

یادش گرامی و راهش پر رهرو باد

با ارسال تصاویر و زندگینامه شهید، ما را در تکمیل شناسنامه شهیدان یاری رسانید. >>> تلگرام مجاهد: @mojahedin_org

 

خاطرات


خاطره یکی از هم‌بندانش:
ساعت ۱۲ شب ۱۱ شهریور۶۰ بود. تردد مزدوران به اتاق بازجویی زیاد بود. آن شب از قبل جو زندان را طوری ساخته بودند که امشب سحرگاه، خبری هست. به‌قول مزدوران، امشب «شکار» داریم! همه بچه‌هایی که می‌دانستند، تیرباران خواهند شد، به‌همدیگر زیرگوشی می‌گفتند که فکر کنم، دیگر نوبت من رسیده باشد. شهیدان صالحی، کریمی، علی مرادی، مولوی و... پیش خود می‌گفتند این بار، نوبت من است. تا این‌که ۴۵ دقیقه بعد مزدوری آمد و دست جواد علیمرادی را بی‌سر و صدا گرفت و بلند کرد. چشمانش بسته بود. زیر گوشی به او گفت: بریم کارت دارم. اما شهید مولوی و جواد دستشان با یک دست‌بند بهم بسته بود. به‌دنبال آن جلال نیز بلند شد. مزدور به جلال گفت نوبت تو نیست، تو باید بروی سرجایت بنشینی. جلال دلیر جواب داد من امشب با یاران وداع کردم و با جواد پیمان بستم که با او تیرباران شوم. مزدور هر دو را به اتاق بازجویی بردند. دادیار جنایتکار آنانرا روی صندلی نشاند و برگهٔ حکم اعدام جواد را به وی داد و گفت این بار حتماً اعدامی، مثل دفعه قبل نیست که گولم بزنی. بعد رو به جلال مولوی گفت با تو کار هنوز داریم، تو امشب نباید بمیری. جلال وقتی برگشت ناراحت بود که چرا همان شب با همرزمش اعدام نشده است. جلال مرگ را مسخر خود کرده بود.

 

تصاویر یادگاری


 

 

تصویر مزار شهید


 

 

										
											<iframe style="border:none" width="100%" scrolling="no" src="https://www.mojahedin.org/if/e9e96aad-62e6-4996-81ce-6cb755e0a840"></iframe>
										
									

گزیده ها

تازه‌ترین اخبار و مقالات